مردم شناسی

پژوهش های میدانی درزمینه مردم شناسی ایران
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو
3 فروردين 1395
4 خرداد 1394
5 آبان 1393
2 اسفند 1391
5 دی 1391
7 آبان 1391
3 مرداد 1391
7 تير 1391
5 تير 1391
3 تير 1391
2 تير 1391
1 تير 1391
6 مهر 1390
3 مهر 1390
2 مهر 1390
نويسندگان
محمدسعیدجانب اللهی
کد هاي جاوا

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 63
بازدید ماه : 102
بازدید کل : 20729
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1

وبلاگ های من  <-PostCategory-> 

     از امروز دراین سایت مطالب برگزیده ای از وبلاگ های هشتگانه ام    می آورم نام این وبلاگ ها به شرح زیر است و همه را می توانید با همین نام در ستون پیوندهای روزانه  لینک کنید

1- انسان شناسی بلوچ

2- انسان شناسی سیستان

3-- انسان شناسی یزد

4 - مردم نگاری میبد

5- هزارنکته مردم شناسی ازهزارنقطه ایران

6- انسان شناسی عشایر وطوایف ایران

7- میبدشناسی

8- قنات شناسی


+ نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1398برچسب:,ساعت 18:26 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
سفرنامه ی مردم شناسی شهرهای اقماری تهران  <-PostCategory-> 

 برگرفته از وبلاگ هزار نکته مردم شناسی از هزار نقطه ایران

1/ 8/ 1375 شهریار (1)

مسؤل امور اجتماعی فرمانداری شهریار به ما گفت شهریار 11 دهستان دارد و هر دهستان هم از10 تا 26 روستادارد و دو شهر بیشتر ندارد . رباط کریم و قدس که همان قلعه ی حسنخان معروف است و ما پیرمردها کاروانسرایش را که کنار جاده ی مخصوص کرج بود خوب به یاد داریم . خود شهریار هم که خوب شهردارد و شهردار لابد شهر است  گرچه اسم اصلی آن علیشاه عوض بوده است از روزی که مرکز شهریار شد نام شهریار گرفت و همو گفته بود  که از بین همه ی این روستاها و دهستان ها مردم اختر آباد و اسماعیل آباد بومی ترند . و لی در دیگر دهستان ها مهاجرین در اکثریت هستند . این بود که ما تصمیم گرفتیم اول به سراغ بومی تر ها برویم .از فرمانداری که بیرون آمدیم تازه یادمان افتاد که آدرس این دو را نگرفته ایم چرا یک نقشه به ماداده بودند که فقط با ذره بین های ته استکانی می شد اسم ها را از روی آن خواند که ما حتی ذره بین معمولیش هم نداشتیم گفتیم اول برویم اسماعیل آباد خب آدرس را از کی بپرسیم اولین نفری که سر راهمان قرار گرفت یک افغانی از آب درآمد و دومی ترک بود و فارسی نمی دانست  بالاخره از یک بنگاه معاملات ملکی سؤال کردیم . او راه و چاه را به ما نشان داد گفت ازجاده ی رباط کریم بروید از شهر که بیرون آمدیم به دو راهی رسیدیم که یک راه به ملارد و راه دیگر به شفیع آباد و اسماعیل آباد می رفت اولین چیزی که در آستانه ی ورود به اسماعیل آباد توجه ما را به خود جلب کرد تپه ی خاکی و باستانی آن بود که بقایای قلعه با عظمتی را نشان می داد قصد توقف نداشتیم می خواستیم اول یک آشنایی مقدماتی از منطقه به دست آوریم راه را به روستای بعد ادامه دادیم به روستایی که بزرگتر و پرجمعیت تر ازقبلی بود رسیدیم  نا مش جوقین  بود ما تصادفاً به مرکز یکی از 11 دهستان شهریار رسیده بودیم .

 

1/ 8/ 1375 شهریار (2) – جوقین

به دهداری رفتیم و دهدار ما را به رئیس شورای ده معرفی کرد . او بود که گفت جوقین مرکز دهستان است و 11 روستا دارد . جوقین از معدود روستاهایی است که اصالت خود را حفظ کرده و هنوز کم و بیش از هجوم مهاجرین محفوظ مانده است و اکثریت با مردم بومی است . این جا قبلاً عمده مالکی بوده ولی بعد از اصلاحات ارضی یک دانگ برای ارباب باقی ماند که همچنان شریک است و هر وقت خرید و فروش می شود باید ورثه ی او هم یکی از طرفین معامله باشد . اقتصاد جوقین متکی به محصولات باغی است  و به ویژه زردآلوی آن شهرت دارد . قبلاً قنات داشته اند که خشک شده و چاه عمیق زده اند  . از رودخانه ی کرج 12 سنگ سهم آب دارند که درسال حداکثر سه ماه آب دارد . "سنگ " واحد سنجش حجم آب است و مقدارآبی است که از مربعی با اضلاع برابر با یک آجر عبور کند .

همان روز - قشلاق مهرچین

رئیس شورا به ماگفته بود که یک عده شاهسون درحوزه ی دهستان جوقین هستند و هم اکنون در قشلاق مهرچین به سر می برند . بعد از ظهر به سراغ آن ها رفتیم از طایفه ی اینانلو بودند . دامدارند قبلاً دام های کوچک ( گوسفند ) نگه داری می­کردند و حالا دام های بزرگ یعنی گاو را پرورش می دهند البته با علوفه ی دستی . گاو شیری دارند و شیر تولیدی را مستقیماً به کارخانه ی شیر پاستوریزه می فروشند .

2 / 8 / 1375 جوقین

از بین مجموعه ی روستاهای جوقین دو روستا را برای پژوهش خود انتخاب کردیم زیرا این دو روستا امتیازی داشتند که دراین حوزه کمتر روستایی دارد . جوقین از این لحاظ که مهاجر کم دارد و مردمش بوم زاد هستند  روستای دوم قجر است که آن هم ویژگی جوقین را دارد با این تفاوت که اقتصاد آن شبانی است . دیگر روستاهای جوقین یا اکثریت با مهاجرینی است که درسال های اخیر به آین حوزه هجوم آورده اند و یا جدیدالتأسیس اند . مثلاً اسماعیل آباد در همین سی چهل سال اخیر ساخته شده و ساکنین آن هم بیشتر کارگران شرکت ها هستند که از نقاط مختلف ایران به این منطقه آمده اند . جوقین نیز هرچند مردمش از طوایف کرد و لر مهاجرند ولی دیر زمانی از این مهاجرت گذشته به طوری که زبان مادری خود را فراموش کرده اند و امروزه فارسی صحبت می کنند . مردم روستای قجر هم در اصل از اعراب فارس و از ایلات خمسه بوده اند که به یاد نمی­آورند چه زمانی به این جا تبعید شده اند . آن ها نیز زبانشان را فراموش کرده اند . دامدار و چادرنشین بوده اند که در زمان رضاه شاه تخته قاپو شده اند و از آن پس به رمه گردانی رو آورده اند . درحوالی تنکابن ییلاق دارند که بعد ازقرق شدن رها کردند و بعد از انقلاب دو باره به مراتع خود دست یافتند و دام خود را برای چرا به آن محل می برند . قجر در شمال جوقین و جنوب قشلاق مهر چین قرار دارد .

5/ 8/ 1375

امروز بار دیگر به جوقین رفتیم تا اطلاعات دیگری از این روستا گرد آوریم این بار بیشتر در زمینه­ی طب سنتی  سؤال کردم  و اطلاعاتت نسبتاً جامعی به دست آوردم دراین روستا برای درمان مرض ها کم و بیش از شیوه های جادو درمانی ، داغ درمانی نیز استفاده می کنند  مثلاً برای درمان زگیل اول آن را به اصطلاح خونی می­کنند  بعد هفت سنگ کوچک به آن می زنند بعد مقداری نمک روی سنگ ها می پاشند وآن ها را در پارچه ای می پیچند و در گذرگاه عمومی می اندازند اگر کسی آن را برداشت مرض به او منتقل می شود . برای درمان مرضی به نام "گله گوش" (galaguš) قاشق چوبی را داغ می کنند و ناگهان زیر گوش می زنند. برای درمان بعضی مرض ها مثل سینه درد زنان با ترساندن به وسیله ی دست قطع شده گرگ درمان می کنند و برای درمان ترس زدگی به دعا متوسل می شوند آدرس خانم حجامتگری  به نام کبری به ما دادند به سراغش رفتیم  به کار خود سخت ایمان داشت او گذشته از حجامت نوعی روش جادو درمانی هم داشت بیشتر مرض ها را ناشی از ترس می دانست و به شیوه ی جالبی درمان می کرد خود می گفت افراد بسیاری را که مشرف به موت بوده اند درمان کرده است . برای درمان مرغی را می کشد و قبل از اینکه مرغ جان بدهد با سرعت قلب آن را بیرون می آورد و آن را روی قلب بیمار می گذارد مریض هنوز تپش قلب مرغ از حرکت باز نایستاده که خوب می شود اگر بهبود نیافت این عمل را تا سه بار تکرار می کند . کبری خانم می گفت تا حالا موردی نداشته ام که بی جواب بماند ما "اودوم" (odum) داریم پدرِ پدر بزرگم از صحرا می آمد که دید یک نفر سینی جگر به سر گذاشته از جاده می گذرد از او پرسید این جگر را کجا می بری پاسخ داده بود که جگر همسایه ی شماست که تازه زاییده  من جگرش را می برم تا تو به خانه برسی او مرده است  جدم با بیل به آن از ما بهتران حمله می کند و می گوید اگر جگر را به صاحبش برنگردانی ترا می کشم و او قول می دهد که برگرداند . حتی تاری از گیسوی خود را به او می دهد که هر وقت گرفتاری داشت با سوزاندن آن او را به کمک بطلبد از آن زمان چنین قدرتی پیدا کرد و می گویند "اودوم " تا هفت پشت منتقل می شود من پشت چهار م هستم .

امروز همچنین به فردوس دهستان دیگری از شهریار رفتیم . این دهستان مجموعاً 7 روستا دارد از قراری که به ما گفتند  بین این هفت روستا قدمت فردوس و روستای  رامین بیشتر از همه است . فردوس در اصل قلعه ای بوده که جمعی از رعایا در آن زندگی می کرده اند و زمین های بیرون قلعه خالصه بوده که در دوره ی رضا شاه به یکی از امرای ارتش فروخته شد در کنار آن مزرعه ای به نام محمودآباد بوده است که آن هم خالصه بود و در همان دوره به یکی از مالکین فروختند و او بعدها آن را وقف کرد . مردم فردوس دراصل از ایل "نفر"هستند که از فارس به این منطقه کوچ داده شده اند . این روستا به نسبت روستاهای دیگر عده ی کمتری مهاجر دارد روستای عباس آباد که در همسایگی فردوس است بیشترین مهاجر را دارد . عباس آباد نیز درسال های اخیر پا گرفته و قبل ازاین فقط چند خانه ای بود که بیرون ازقلعه بنا شده بود و به آن خانه بیرونی می گفتند.

9/ 8/ 1375 بازهم جوقین 

کاشف به عمل آمد جوقین هم قلعه روستا بوده و هنوز بافت قدیمی آن نسبتاً محفوظ مانده است  و مردم به جای خراب کردن و بازسازی آن را ترک کرده و در بیرون قلعه مسکن جدیدی ساخته اند و خانه های داخل قلعه مثل بیشتر شهرها و  روستاهای تاریخی به اجاره ی افغانی ها داده اند . از خانه ای بازدید کردیم که جا دار و وسیع بود از قراری که صاحبش می گفت سه خانوار به صورت خانوار گسترده در آن زندگی می کرده اند . بخشی از ساختمان  دو رو بود که از یک طرف در اتاق ها به باغی باز می شد و اتاق ها 5 دری بود  که همه به هم راه داشت . از طرف حیاط در سه طرف ایوان داشت . کوچه ها در عوض کم عرض و شیب دار بود .

10 / 8 / 1375 چهارشنبه  . دهمویز

امروز به قصد دیدن دهستان دهمویز حرکت کردیم  نخست برای گرفتن اطلاعات اولیه به دهداری رفتیم . دهدار جوان مؤدب و علاقمندی بود و با اشتیاق با ما همکاری کرد و رهنمود داد  . این دهستان نیز 11 روستا و شهرک دارد  که شهرک ها بعد از انقلاب ساخته شده است  . آنچه برای ما  جالب بود اینکه مردم  دو روستای این دهستان یکی اهل حق و دیگری بهایی هستند  در مرحله ی اول تصمیم گرفتیم این دو روستا را ببینیم بعد اگر فرصتی بود به روستاهای دیگر برویم  با معرفی نامه ای که آقای دهدار داد به روستای بهاء رفتیم که اهل حق اند عضو شورای آن آقای خزل بود که با خوش رویی ما را به خانه اش برد و اطلاعات جامعی از اصول عقاید اهل حق توضیح داد . گفت جم خانه داریم که هر پنج شنبه در آن جا جمع    می شویم و مراسم مذهبی برگزار می کنیم  هرکس نذر دارد سفره می اندازد . خروسی می کشد و برنج می پزد.همه ی گوشت ها را با استخوان می پزند بعد استخوان آن را جدا می کنند به طوری که نشکند آن ها را در چاهی می اندازند و خون قربانی نیز باید در چاه ریخته شود . البته هر هفته ممکن است چندین خروس کشته شود گوشت ها را در مجمعه ای می ریزند خلیفه آن ها را بین مردم تقسیم می کند گاه به جای خروس گوسفند می کشند که البته آن هم باید گوسفند نر باشد و سن آن از شش ماه کمتر نباشد . قبل از کشتن حیوان کارد را نزد سید یا پیر می برند و او دعایی به آن می خواند  بعد قربانی را می کشند . اهل حق در سال سه روز از روزهای 12 تا 15 هر ماه قمری که به چله بیفتد روزه می گیرند  . سحری را در خانه می خورند و برای افطار به جم خانه می روند . غذای سحری هم همان نذرانه ای است که درجم خانه پخته اند و به خانه برده اند .

اهل حق نماز ویژه ای ندارد و براین اعتقاد است که در همین دنیا به حساب و کتاب آدم ها رسیدگی می شود و هرکسی سزای اعمال نیک و بد خود را می بیند . روح که از بدن مفارقت کرد بعد از تصفیه مجدداً در قالب دیگری به حیاط خود ادامه می دهد . با این حال برای مرده هایشان سه و هفت و چهل و سال می گیرند و برای آن ها نذرانه می دهند . در طول سال نیز مراسم ویژه ای دارند که مهم تر ازهمه دو جشن پاییزانه و بهارانه است  که برای هر دو نذرانه می دهند و خروسی می کشند . هیچ روز خاصی برای عزاداری نمی شناسند  جز روز دهه ی عاشورا که یک روز کامل شادی نمی کنند  و حلوا می پزند و تقسیم می کنند . چون حضرت علی را زنده می دانند در ایام قتل آن حضرت مراسم خاصی ندارند  می گویند حضرت علی 600 سال قبل از حضرت آدم خلق شده و هنگام معراج حضرت محمد چند بار خود را در مسیر آن حضرت قرار داده است که نشانی های آن را بعد از بازگشت از معراج به حضرت محمد نشان داده است  مثل نیمه ی سیب و دانه ی برنج و خاتم . برخلاف مشهور که اهل حق به علی اللهی معروف شده اند علی را خدا نمی دانند . ولی معتقدند ذات حق در او جلوه و نمود بیشتری داشته است . روز عید قربان حتماً باید به حمام بروند زیرا براین باورند که مویی در شانه ی راست آدم قرار دارد که فقط در این روز خیس می شود . ولی صابون نمی زنند زیرا باور دارند که حجاج در مکه پایشان می لغزد و به زمین می خورند .در مورد کشکول هم معتقدند که پوست گوسفندی است که حضرت ابراهیم به جای پسرش اسماعیل قربانی کرد که پوست آن را در دیا انداخت کشکول شد . به همین دلیل است که هرکس گوش به آن بدارد صدای یاهو می شنود.

14 / 8/ 12375 ملارد

امروز راهی ملارد شدیم که یکی دیگر از دهستان های شهریار است و 11 روستا دارد . ملارد نیز روستای بزرگی است که یک راسته خیابان برای آن در نظر گرفته­اند و نیمی از این خیابان شکل گرفته است . دراین جا مزارع تبدیل به باغ میوه شده است که محصول آن بیشتر زردآلو ، انگور و گلابی است . زردآلو انواع مختلفی مثل حاج ابوالقاسمی ، مهندس انواری ، محمدعلی بیگی ، نوری دارد که از همه مرغوبتر نوری است . ملارد امامزاده­ ای به نام ابراهیم دارد که گویا اخیراً شجره نامه ی آن پیدا شده است و حالا مشغول بازسازی و نوسازی آن هستند. در کنار آن ساختمان گنبدی شکلی است که چهل دختران نام دارد و در باره اش همان قصه ی معروف که می گوید : چهل دختر بودند که از دست دشمن فرار کردند و این جا در زمین غیب شدند ورد زبان است . مردها را به این زیارتگاه راهی نیست . این جا ظاهراً پیش از قاجار مسکونی نبوده  و عده­ ای از ولایات خمسه آمده اند در این جا ساکن شده اند و نسل خود را زیاد کرده اند . بیشتر از طایفه ی افشار هستند . هنوز هم به زبان ترکی حرف می زنند . ملارد اکنون محصور در چند شهرک است و خود برای شهر شدن روزشماری می کند . باغ ها در معرض تهدید مساکن جدید هستند . هرچند اگر ساخت و ساز هم تهدیدشان نکند . آفات گوناگونی که به جان درختان میوه افتاده  مثل کرم خراط و انواع آفت های قارچی آن ها را از بین خواهد برد . این آفت ها با سم های معمولی از بین نمی روند و سم های آمریکایی می خواهد که فوق العاده گران است و کشاورز زورش به خرید آن  نمی رسد . برای دفع آفت یک راه کار سنتی دارند که سوزاندن کله ماهی در روز سیزده بدر است. ده عدد کله ماهی برای 50 درخت کافی است .علت انتخاب روز سیزده هم این است که همه در شب عید ماهی خورده اند و کله ماهی ها را ذخیره کرده اند . برای پیش گیری ازیخ زدن درخت لاستیک آتش می زنند تا فضای باغ گرم بماند کم و بیش سه روز  به ملارد رفت و  آمد داشتیم و در زمینه های مختلف اطلاعاتی گرد آوردیم . ملارد قبلاً خالصه بوده است 22 بُنه بود  بنه یک واحد زراعی با کار گروهی بود که به کشاورزی می پرداختند . همه ساله عده ای از زرند می آمدند و زمین هارا از دولت اجاره می کردند و می کاشتند سه سهم خود می بردند و دو سهم به دولت می دادند . آب از رودخانه ی کرج می گرفتند .   

19/ 8 / 1375  اخترآباد

برای رفتن به اختر آباد  دو راه وجود دارد یکی از اسفند آباد و بید گنه عبور می کند  و از کنار تسلیحات ارتش به سوی اختر آباد می رود  و دیگری از کنار بی بی سکینه است . ما از راه اولی رفتیم  بعد از طی 30 یا 40 کیلومتر  به اولین روستای این دهستان به نام محمودآباد رسیدیم . اخترآباد در پهنه ی دشتی پهناور قد علم کرده است تا مدتی قبل از قطعه ی 4 زرند محسوب می شد و ضمیمه ی ساوه بود ولی اخیرا به شهریا پیوسته ومرکز دهستان شده است . مردمش کشاورزند و پنبه کشت اصلی آن هاست . تا مدتی پیش غریبه ای بین آن ها نبود . همه از یک قوم و تبار بودند اما به تازگی تعدادی افغانی وغریبه بین آن ها پیدا شده و همبستگی اجتماعی آن ها را به هم ریخته است . پیش از این خانه ها حتی مرز و حصاری نداشت  اما اینک با دیوارهای بلند محصورش کرده اند معماری روستا نیز در حال تغییر و تحول است . خانه های قلعه ای با سقف گنبدی دیگر متروکه شده و به ندرت کسی درآن ها زندگی می کند . اکنون فصل برداشت پنبه است و مردم در دشت و صحرا پراکنده اند . این بخش از کار پنبه کاری بر دوش زنان است وکمتر مردی در برداشت محصول پنبه شرکت می کند . اختر آباد از معدود روستاهایی است که هنوز قنات دایر دارد . قناتش هوا بین نیست و بارندگی و خشک سالی درکم و زیادی آب قنات نقشی ندارد زیرا اخترآباد در عمق دره ای بین چند کوه قرار دارد که شیب دامنه ی کوه ها به این سمت واقع شده و ذخایر آب زیرزمینی آن غنی است.

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 18 فروردين 1395برچسب:,ساعت 9:52 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
برگرفته از وبلاگ میبد شناسی چکیده ی دفتر چهارم چهل گفتار درمردم شناسی میبد . نویسنده محمد سعید ج  <-PostCategory-> 

 غربال بندي :براي ساخت غربال پوست ميش را درسطح صافي روي زمين يا پشت بام پهن مي كنند  و اطراف پوست را ميخ مي كوبند و مدتي به همين حال باقي مي گذارند تا پوست كاملا خشك شود . سپس بارنده وتيغك مخصوصي پشم روي پوست را مي تراشند و پوست را گردا گرد به صورت رشته اي مي برند و آن را "گرونه " (goruna) (گلوله ) مي كنند و درآب مي اندازند ، تا كاملا نرم و ملايم شود . بعد آن را      مي تابند و با ميخ  به دور " آم " (âmm) (دايره چوبي يا اسكلت اصلي غربال ) غربال مي كوبند و به صورت رشته هاي عمودي و افقي به هم مي بافند . غربال ا نواع مختلف باكاربردهاي متفاوت دارد . كه هم وسيله ی كار بوجار ( براي جداكردن كاه ازگندم ) وآسيابان ( براي پاك كردن گندم ) وهم از وسایل خانگي براي بيختن آرد است . غربال بند ها ابزار موسيقي مثل طبل و"اربونه" (arabuna) ( دف) و تنبك را هم با همين تكنيك پوست كشي مي كنند . با اين تفاوت كه آن ها را كه از چوب يا ورق حلب تهيه  مي شود ، روي زمين مي گذارند و پوست را روي آم مي اندازند و به كمك يك نفر ديگر آن را مي كشند تا صاف و محكم شود سپس آن را با چسب مخصوصي مي چسبا نند .

- آجرپزي : براي پختن آجر به روش سنتي از كوره استفاده مي شد . درميبد دو نوع كوره رواج داشت

1- كوره دستي  : گودالي شبيه  تنوره آب انبار به قطرهفت متر بود كه هيچ اندودي نداشت . فقط هرجا كه ديواره ی آن هنگام حفر ريزش كرده بود با خشت آن را بازسازي كرده بودند . اين گودال در سطح زمين پوشش گنبدي از خشت خام  داشت و در زير آن كانالي حفرشده بود كه حرارت ازطريق آن به كوره منتقل مي شد . اين كانال را از سنگ آهك پر مي كردند ، و روي آن را مخروطي از خشت مي چيدند و هر دو متر يك سوراخ براي هواكش مي گذاشتند . چون هر آجر چندسانت با ديگري فاصله داشت ، درزها و شكاف هاي زيادي را ايجاد مي كرد . اگر به همين حال باقي مي گذاشتند ، موجب به هدر رفتن حرارت كوره مي شد . لذا بايد روي آن را كاهگل مي كردند تا حرارت بيرون نزند ، ولي اگر مي خواستند با كاهگل اين درزها و شكاف ها را بپوشانند  چون هفت متر قطر دهانه ی كوره بود ممكن بود سنگين  شده فرو بريزد . براي  پيش گيري از اين حادثه "هلم"(halm)   گاو و گوسفند و خاكه ( خرده ) نجاري را با نفت كوره مخلوط كرده ماده اي به نام "پوكه"مي ساختند و اين فضاهاي خالي را با آن مي پوشاندند . سپس كوره را روشن        مي كردند .در اثرحرارت سنگ ها و خشت ها مي پخت و سنگ ها تبديل به آهك و خشت ها تبديل به آجر مي شد . ظرفيت اين كوره برحسب وسعت از بيست تا سي هزار آجر بود .

2-كوره قمي : از چندچاه به عمق 4تا 6 متر شكل مي گرفت . يكي به عنوان مادرچاه در وسط قرار داشت و بقيه درشعاع  4تا 5 متري اطراف آن حفر شده بود كه از زير با تونلي به هم راه داشتند مادرچاه در زير زمين برجك مانند بود كه بعضي برآن سقف مي زدند .  دراين كوره ها هم مثل كوره ی دستي در قسمت پایين كه درجه ی حرارت بيشتر بود ، براي تعديل درجه ی حرارت و پيش گيري از ذوب شدن آجر دور مادرچاه سنگ مي چيدند و فقط در وسط يك فضاي  80 سانتي متري را خالي مي گذاشتند و راهي از بين سنگ ها به چاه ها ي ديگر مي دادند كه آتش بالا بكشد . سنگ هاي مزبور تبديل به آهك يا گچ مي شد . البته هنگام آجرچيني به فواصل معين بين آجرها فضاهایي به عنوان دودكش يا " موري" (muri) باقي مي گذاشتند . تعداد موري حداقل به 30 مي رسيد آتش در موري ها دور مي زد و دود آن از هوا كش  بيرون مي آمد .

 

Coarse sieve making: a coarse sieve is a tool to separate wheat seeds from straw and hay. A kind of coarse sieve was used for sifting flour. For the fabrication of a coarse sieve, the skin leather of ewe was stretched on a flat ground or on the roof and the artisan would nail it down on the ground and he would leave it to be dried. Then the artisan would shave the skin by a blade, cut the leather roundly, make it like a strip, form it like a ball and would hold it in water in order to have the leather is softened. He would spin it and nail it around a round circular mould called ‘âmm’ which is the frame of the coarse sieve. Then the strings are woven vertically and horizontally. A coarse sieve maker was an expert in making some kind of musical instruments like drums and tambourine ‘arabuna’ as well. He would make a kind of orchestral drum called ‘tonbak’ for which the same know how and process has been used. That, the case, in order to have it completely flat and strong, the skin leather was stretched on the frame by the assistance of a second person. The leather would cover on the frame. Then the artisan would add a special adhesive around the frame.

Brick Burning: for burning bricks in traditional ways and methods, the artisan would use kilns which were in two different kinds in Meibod.

1- Manual Kilns: there was a cavity like the water pool of water storage with a diameter of 7 meters which was not plastered. Over the cavity, usually a dome was built by mud bricks under which a canal was provided for the transfer of heat to the kiln. The channel was filled with lime stone. Workers would put mud bricks on it in a conic form. There were hole provided for exhaustion of the smoke in a distance of two meters one from the other. In order to avoid to go away the heat, a mixture was made by cow and sheep shit, charcoal powder and carpentry retails and some kerosene oil called ’puka’. The puka was a cement to fill up the cleavages and seams that were around and in between the bricks. Then the kiln was fired. By heating, the bricks were burnt and the mile stone were changed to lime. The mud raw bricks were also changed to brunt bricks. The capacity of a kiln depended to the expansion of the job which was at the minimum 20-30 thousand bricks.

2- qomi kiln: the kiln was formed by several wells in depth of 4-6 meters. The main well or the mother well was in the middle and the rest were around in a radius of 4-5 meters. All the wells were dug out some how that all were connected to each other by an underground tunnel. The mother (main) well was like a tower under the ground for which some people would construct a ceiling over. When putting the raw bricks in kiln, some space was provided in a fixed interval in between the bricks the exhaust of the smoke which was called ‘muri’. The number or muris would reach to at least 30. The fire would run through the muris and the smoke would rise and exit from the exhaust

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنج شنبه 14 خرداد 1394برچسب:,ساعت 16:9 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
سفرنامه مردم شناختی بافق برگرفته ازوبلاگ انسان شناسی یزد  <-PostCategory-> 

 

6/ 12 / 1379 شیطور

امروز بار دیگر به شیطور رفتم  بیشتر به خاطر اینکه یکی از پاسخگویان سفر قبل را فرد مطلعی تشخیص دادم و خواستم یک بار دیگر با او به گفتگو بنشینم . به سراغش رفتم و از ادبیات شفاهی پرسیدم چند چاربیتی برایم خواند صدایش هم بد نبود   

آن سرو بالا شدم آی بر روی کازه  /// که دیدم شهربانو خواب نازه

که گفتم شهربانو پنج بوسه به ما ده /// آی لباش خندید وگفت شبا درازه

***

به آریز [1]می‌روم وقت انارش /// الهی سرنگون شه این گدارش

اگرخالو از این آریز نباشه /// آی جهنم آریز  دوزخ کنارش

***

عجب برج بلندی داره آریز /// عجب بر[2] لوندی داره آریز

همه پرن کتون و نوعروسند /// مثال مرغ پای خروسند

***

درقلعه زرگون چوغ شمشاد /// آی میون قلعه توراکنم یاد

اَ [3]دس مادرش گله‌ای ندارم /// اَ دس پدرش صد داد و بیداد

 

***

گل سرخم چرا رنگت شده زرد ///  مگر باد خزون اومد تو را زد

برو باد خزون که بر نگردی /// که رنگای گل انارم کردی زرد

***

حسین خانم ازاین بالا میایه /// قبا کنده و تن یک لامیایه

به قربون تن یک لاش بگردم /// که پارسال رفته وامسال میایه

***

سفیدمرغی بودم درشاخ پسه /// سیاه دستی زده بالم شکسته

خداوندا بده بالی دو باره /// غبار بی کسی بر مو نشسته

***

الا دخترکه موهای تو بوره ///  به‌حموم می‌روی رای[4] تو دوره

به حموم می روی من شاطر تو/// پیاده می‌شوم از خاطر [5] تو

***

صدای زنگ بزگازر میایه/// زن ارباب ما جنگش میایه

زن ارباب ما تخم یزیده /// کلوهای [6]هف درم [7]بخشم پزیده

یکیش سوخته یکیش آتش ندیده /// یکیش را بیجه‌ی دزدش دزیده

***

اوچند لالایی هم برایم خواند

.  

لالایی ها

لالالالا گل دشتی         / همه رفتند تو برگشتی

خداوندا تو پیرش کن    / خط قرآن نصیبش کن

لالالالا گلم باشی          / بزرگ شی همدمم باشی

خداوندا تو پیرش کن    / زیارت‌ها نصیبش کن

***

لالالالا گل زردم            / نبینم داغ فرزندم

خداوندا تو ستاری/        همه خوابندتوبیداری

***

 به‌حق خواب وبیداری/   عزیرم را نگه داری

لالالالا گل خشخاش/     باباش رفته خداهمراش

***

باباش رفته به‌هل چینی/ بیاره قند و دارچیبنی

لالالالا گل پونه  /         باباش رفته دلم خونه

***

 

بعد مرا به خانه­ ی سیدی راهنمایی کرد که بیش از 100 سال سن داشت از او هم درموارد مختلف سؤالاتی کردم بیشتر از دامداری و مراسم رها کردن چپیش čapiš در گله برایم گفت که چشم چپیش را سرمه می کشیدند و به شاخش یک دانه انار می زدند و بدنش را رنگ و موهای زیر شکمش را قیچی می کردند بز را هم رنگ می کردند . شیرواره هم که یک تعاونی سنتی است داشته اند  هر روز همه شیرهای گله را به یک نفر می دادند تا برای استفاده های گوناگون کافی باشد . پیمانه ی آن کمچعلی ( ملاغه ) وآبگردان بوده است که با چوب حجم آن را اندازه می گرفتند .

باجگان 6 / 12 / 1379

دوستان همراه به باجگان رفته بودند و من در شیطور مانده بودم برای پیوستن به آن ها به باجگان رفتم ولی چون هم من وهم بچه ها خسته وگرسنه بودیم و در ده هیچ امکاناتی وجود نداشت ناچار پرس وجوهایم را گذاشتم برای یک سفردیگر ولی ازتیپ روستا وبه ویژه نوع مسکن آن که با سنگ وچوب بود به نظر می رسید با پدیده ی جدیدی  روبرو هستیم دوری زدم و راه برگشت به شهر را در پیش گرفتم درراه برگشت بوکنی (یا به اصطلاح خودشان بیکن) را کنارجاده دیدم به بررسی آن پرداختم  شامل چها راتاقک بود که سه اتاقک آن برای نگهداری گوسفند ویک اتاقک هم برای استراحت چوپان بود . در بیرون بوکن میدان گاهی بود که درآن  آثار و نشانه های مختلفی در رابطه با نگهداری دام به چشم می خورد ، آبشخور ، چاله ای به نام زندانو که مخصوص نگهداری بزهایی بود که بچه ی خود را شیر نمی دادند. بز را دراین چاله زندانی می کردند تا نتواند از دست بچه اش فرار کند چاله گلابی شکل بود ومجال هر جولانی را از بز می گرفت . به شهر که رسیدیم قرار براین شد چند روزی دست ازگشت وگذار برداریم و به جمع بندی اطلاعات گردآوری شده بنشینیم وسپس به بررسی خود شهر بپردازیم . یکی دوجای دیگر هم هست که حتماً باید ببینیم



[1] - نام روستااست

[2] - bor  : گله . اينجا منظوردسته دختران است

[3] - از

[4] - راه

[5] - برای تو

[6] - kolu  : نان کوچک

[7] -hafderam  : واحدوزن . هردرم معادل 15گرم است


+ نوشته شده در جمعه 30 آبان 1393برچسب:,ساعت 19:9 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
شيوه ی حفرقنات برگرفته از وبلاگ قنات شناسی  <-PostCategory-> 

براي حفر قنات پس از شناسایي و تعيين محل   اولين چاه را به نام چاه "ليسو " (ليس او ) (LIS OW)  حفرمي كنند، وقتي به آب رسيد عمق آن را باطناب باريكي به نام "رسون" اندازه مي گيرند  براي حفر چاه بعدي بايد رسون راسي يا چوب راسي كنند تا به افراز  afrâz) ) يعني مظهر برسند، چاه« ليسو»حتما بايد يك كلنگ بكنند ، يعني كسي كه شروع به حفرچاه مي كند خود كار را به انجام برساند ولي ساير چاهها هر چند نفركه بكنند اشكال ندارد .

رسون راسي:  resunrâsi)) در واقع تراز كردن و تعيين عمق چاههاي بعدي است ، براي اين منظور شروع به شيب يابي ياتعيين شيب مي كنند ، محاسبه شيب باابزار مخصوص انجام مي شود

1- تراز آبي يا بنایي كه براي سهولت استفاده دو ميله ی كوچك بانوك حلقوي به بلندي 10 تا15 سانتيمتربه طرفين آن جوش داده اند .

2- دوميله ی چوبي ياآهني بطول 5/1متر

3- طنابي كه طول آن حداقل برابر با نصف پشته يا فاصله ی دو چاه است ( طول هرپشته به نسبت عمق چاه40تا50متراست )

4- رسون (ريسمان) طناب باريك كه طول آن برابر باعمق چاه ليسو يا مادرچاه است .

شيوه ی كار :براي رسون راسي يا ترازكردن حداقل سه نيروي كار لازم است وترتيب كار به اين شكل است كه يك نفر درست بالاي چاه  ليسو مي ايستد و ميله ی الف را در يك دست مي گيرد و با دست ديگرش يك سر طناب را روي ميله نگه مي دارد ، نفر دوم در فاصله اي برابر باطول طناب در مقابل او مي ايستد و ميله ی دوم (ب) رامقابل ميله (الف) نگه مي دارد و سر ديگرطناب را كه اكنون استادمقني  از تراز عبور داده در دست مي گيرد و به بدنه ی ميله مي گذارد و گوش به فرمان او مي ايستد ، استاد بدون آنكه چشم از تراز بردارد از نفردوم مي خواهد كه سرطناب را آنقدر از چوب يا ميله اي كه در دست داردپایين و بالا ببرد تاتراز درجاي خود بايستد ، دراين حال نفر اول (الف) طناب را محكم گرفته و ثابت نگه داشته است ، براي تراز شدن نفر دوم (ب) حتماً بايدطناب را از سرميله پایين ترنگه دارد  فاصله نقطه اي كه او طناب رانگه داشته و تراز شده تا نوك ميله اختلاف عمق چاه دوم خواهدبود  يعني اگر اين فاصله مثلا 10 سانتيمتر است ، عمق چاه دوم نيز بايد10 سانتيمتر كمتر از چاه «ليسو »باشد ، استادمقني براي ثبت و در خاطر نگه داشتن اين اندازه ها با همان« رسون» كه به وسیله ی آن عمق مادرچاه را اندازه گرفته بود ، اين فاصله را هم اندازه مي گيرد و نخي به رنگ ديگر در همان نقطه به «رسون »گره مي زند ، يا يك سنجاق قفلي به آن      مي زند در قديم با يكي از روش هاي زيرحساب اين اندازه را نگه        مي داشتند :

1- خاك كردن تيله :سنگ هاي كوچكي را به تعدادشمرده در دستمالي مي بستند و در جایي كه بايد چاه حفر شود دفن       مي كردند و روي آن را با نشانه اي مشخص مي كردند .

2- خاك كردن پته : اگر استاد مقني و مقني هردو باسواد بودند اندازه هارا روي يك قطعه كاغذ مي نوشتند و درمحل موردنظردفن مي كردند.

3- دو آجر را بافاصله عمق به دست آمده در زمين دفن مي كردند بطوري كه فقط قسمتي ازآجرمعلوم باشد ، بعددر زمان شروع كار مقني باقدم كردن فاصله بين دو آجر اندازه را بدست مي آورد و شروع به حفر چاه مي كرد.

 در مرحله دوم (ب) در جاي خود بي حركت مي ماند و (الف) از نقطه اي كه ايستاده بودحركت كرده مي رفت 20متر يا هرچه طول طناب بود پایين تر از او مي ايستاد ، اين بار او بايد موقع تراز كردن طناب را از روي ميله اي كه در دست دارد بالا و پایين ببرد تاتراز شود.اين عمل باهمين شيوه آن قدر ادامه مي يافت تا رسوني كه دردست استادبود به آخر برسدكه طبعاً همان جا نقطه صفر يعني محل آفتابي شدن آب و مظهر قنات بود.

 اين شيوه تراز كردن البته مربوط به زمانی مي شد كه مقني مي خواست از روي قرينه قناتهاي موجود قناتي را حفر كند ، اگر چنين  قرينه اي وجود نداشته باشد قاعدتاً بايد همانطور كه كرجي خاطر نشان كرده است ، عمليات تراز از مظهر شروع كرده به سمت مادرچاه     بروند .به عقيده كرجي حتي حفر چاه گمانه ( ليسو )هم بايد بعد از ترازگيري باشد ( كرجي : 107) 

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,ساعت 16:2 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
سفرنامه ی مردم شناختی مهریز (نگاهی به مردم نگاری مهريز) برگرفته از وبلاگ "انسان شناسی یزد"  <-PostCategory-> 

 

درشهريور1370 توفيقي دست داد كه براي مردم نگاري شهر باستاني مهريز به اين شهر عزيمت كنم،حدود يك ماه با همراهي دوست فاضل و دانشمند يزدي ام عباس كاسب به اين كار مشغول بودم در زير يادداشت ها و روزنوشت هاي اين سفر پربار را بازنويسي مي كنم با تكيه بيشتر روي آیين ها و مراسم:

نگاهي به تاريخ وجغرافياي مهريز : نام قديم آ ن مهريجرد بوده است ، بناي آن به دختر انوشيروان نسبت مي دهند ،در تاريخ يزدآمده است كه انوشيروان يزد را به مهرنگار بخشيد و او مقنيان و معماران را به يزد فرستادكه دهاتي به نام خود و برادرش بسازند،آنها نخست كاريز مهريز را احداث كردند و قريه خوش طرحي به نام مهريگرد درمجراي آن ساختندكه اعراب آن را به مهرجرد تغيير دادند،(جعفري،تاريخ يزد،1343: 35) مهريز در جنوب شرقي يزد قرار دارد و بنابه نوشته آيتي مساحت آن هفت فرسنگ و مكاني نسبتاً پر آب و هوايش نيز معتدل است (آيتي، تاريخ يزد،1317 :55) مهريز 17محله به نام هاي زير دارد : 1- بغداد آباد 2 – مهرپادين  3- مزويرآباد 4- استهريج 5 - ميرك آباد 6- منگاباد 7- عصمت آباد 8- خورميز 9- مدوار(غربال بيز) 10- باغ بيد11- اكبرآباد 12-مهرآباد و بقيه محلاتي كه شهر را تشكيل داده اند. روند شكل گيري و توسعه آن نيز به اين شكل بوده است :

1-بخش اصلي محله مهرآباد به عنوان هسته آغازين شهر در حدود 16قرن قبل

2- توسعه هسته آغازين مهريز در پيكر مهرپادين تاحدود قرن هشتم هجري

3- تشكيل دومين هسته ی متشكل شهر در بغدادآباد و توسعه هم عرض با هسته موجود تاقرن نهم

4- تشكل و تولد سومين هسته شهر در موضع منگاباد (mongâbâd) و رشد ساير بخش ها از قرن نهم تا دهم

5- تشكل و تولدآبادي مزويرآباد از حدود قرن دهم هجري و تداوم و رشدساير بخش هاي شهر تا قرن دوازدهم.

6-موجوديت محلي استهريج از قرن دوازده و تكامل مجموعه ی ساخت شهر در تمامي هسته ها به طور همه جانبه تا قرن چهاردهم هجري

7- توسعه و تكامل شهر مهريز با توجه به فضاهاي سبز موجود بين عناصر كالبدي از آغاز قرن چهاردهم هجري تا1363  (به نقل از نقشه روند تكاملي ساخت شهرمهريز،دفترجهاددانشگاهي دانشگاه ملي ايران ،سال1363)

15/ 6/ 1370

كارم را از محله ی مهرپادين و بابحث شيرين عروسي شروع كردم

ازدواج: هنوز هم كم و بيش انتخاب عروس ازجانب پدر و مادر صورت مي گيرد،براي انتخاب به اين مثل قديمي توجه دارند كه: “سنگ ده خودمون،چوب ده خودمون“اول يكي دو زن (معمولاً خواهر و مادر پسر) به خواستگاري مي روند،اگر خانواده ی عروس به قول معروف پسر را به غلامي قبول كردند،درمرحله ی بعد پدر براي برآورد وضعيت و آشنایي با نظرات و پيشنهادات خانواده ی عروس به خانه ی آن ها مي رود،همان شب انگشتر يا “نشوني“هم مي برند،بعد از توافق به عروس مي دهند و براي برگزاري مراسم برنامه ريزي مي كنند.

عقد: براي عقد سه يا چهار نفر از معتمدين محل به عنوان شاهد بايدحضور داشته باشند،نكته اي كه در جلسه ی عقدبه آن حساسيت زيادي وجود دارد،اينكه حاضرين موقع خواندن خطبه بايد دست‌هاي خود را روي زانو بگذارند ،نبايد انگشت ها را به هم قفل كنند،زيرا موجب بسته شدن داماد مي شود،( يعني داماد به وضعيتي گرفتار مي شودكه نمي تواند وظايف زنا شویي را انجام دهد) بعداز عقد عروس ممكن است تامدتي خانه ی پدر بماند ،در اين مدت داماد به خانه ی عروس رفت و آمد دارد ولي حق ندارد باعروس خلوت كند ،اگر بخواهند عروس را بلافاصله بعد از عقد به خانه ببرند،روز بعدجهيزيه ی عروس را به خانه ی داماد مي برند،جهيزيه بسيار مفصل است و همه ی وسائل مورد نياز بايد به اصطلاح “دست“ ياحداقل “نيم دست“(3 تا6) باشد،مثلاً سماور 3عدد در اندازه هاي مختلف ،سرويس غذا خوري يك دست ،متكا كنار اتاقي (براي تكيه )10 عدد رختخواب 4 دست ،رسم است كه جهيزيه ی عروس را در اتاق حجله مي چينند و همه براي تماشاي آن مي آيند،اين مسئله موجب وحشت مادر زن است كه مبادا كساني با ديدن جهيزيه ايراد بگيرند،لذا سعي مي كند تا آنجا كه برايش ممكن است جهيزيه ی دخترش كم و كسر نداشته باشد.

همان روز

درمورد عروسي و تفاوت هاي آن در نقاط مختلف مهريز بعد خواهم نوشت ،در اين محله از طب سنتي هم يك چيزهایي پرسيدم كه بد نيست براتون بنويسم ،مثلاً روز قبل از به حمام  بردن زائو اول کاری که می کنند  كه سبيل حمومي را به اصطلاح چرب مي كنند( معني اصطلاح سبيل چرب كردن كه مي دانيد،يعني پول اضافه برسازمان به كسي دادن ،همون رشوه خودمون) تا آب حمام را گرم تر كند،و اونایي كه خيلي خرشون مي رفت ،حتي حموم را همچين قرق می کردند      ازمراسم جالبي كه براي زائو به جامي آوردند،مراسم تن مالي بود،كه نوعي درمان سنتي محسوب مي شود،داروها و موادي كه براي اين منظور به كار مي بردند“دستگاه تن مال"ميگفتند،كه شامل موميایي،گردو،روغن گوسفند،زردچوبه ،فونك،تخم گشنيز،تخم شبيت بود،همه اينهارابا هم مخلوط كرده خمير ي از آن مي ساختندو به حمام مي بردند،در آنجا زائو را دمر روي كف داغ حمام مي خوابانند يك دلاك روي سر و يكي هم روي باسن زائو مي نشيند و اين معجون را با فشاردست روي تن زائو مي مالند،در مورد درمان زخم ختنه هم ،كه از روز چهارم يا پنجم تولد بچه انجام مي شد، توسط دلاك ،خاكستر تور چراغ زنبوري،ياگردي كه از تراشيدن “خوم “ گيوه (قسمت چرمي پاشنه يانوك تخت گيوه) به دست مي آمد روي زخم   مي ريختند،امروزه البته چنين كاري نمي كنند.

16/ 6/ 1370

مهرپادين همان طور كه از نامش بر مي آيد،و قبلاً گفتم از محلات قديمي مهريز است،درتاريخ شفاهي روايات مختلف براي آثار قديمي و حتي عوارض طبيعي آن وجود داردكه مرور آن ها خالي از لطف نيست،در مورد بقاياي يك عمارت قديمي معروف به “كشته خانه“ مي گويند وقتي افغان ها به اينجا حمله كردند مردم به داخل قلعه پناه بردند،افغاني ها قسم خوردندكه باشما كاري نداريم ،از قلعه بيایيد بيرون ،مردم هم باور كردند،اما وقتي در قلعه را باز كردند،افغاني ها شروع به كشتن مردم كردند،مردم از ترس به اين محل كه امام زاده ی بي نامي است پناه بردند،ولي آن ها همه را كشتند،حتي بچه ها را ،فقط يك بچه باقي گذاشتند،اونهم چون اون افغاني كه مي خواست بكشدش انداختش بالا كه مثلاً براي تفريح درميان هوا و زمين بچه رابكشد،دراين حال بچه خنديد،و افغاني دلش سوخت و نكشتش او را برد در سريزد و به يك نفر فروختش ،هم او بود که وقتي بزرگ شد و فهميد،وطن اصلي او اينجاست آمد و دوباره اينجا را آباد كرد،جالب است كه مردم همه تاريخشان رابه افغاني ها منسوب مي دارند،در مورد مكان ديگري كه به چهل دختران معروف است مي گويند،زماني كه افغاني ها به اينجا حمله كردندچهل دختر در اينجا از ترس آن ها ناپديد شدند ،قبرستاني به نام پيرمراد دارند كه مي گويندچون مراد مردم مي داده به پيرمراد معروف شده است ،چاهي نيز به نام صاحب الزمان در وسط محله قرار دارد،كه در مورد وجه تسميه آن مي گويند،يه وقتي به يك بنده خدایي تهمت بهایي گري زدند و انداختنش تو اين چاه و تا جایي كه دستشون مي رسيد سنگ و پاره آجر در چاه انداختند،تاخوب دخلش بياد،اما بعد از چند روز طرف مربوطه صحيح و سالم از چاه بالاآمد و گفت وقتي مرا در چاه انداختيد،هرچه سنگ درچاه مي افتاد دستي از غيب مي آمد و آن هارا مي گرفت و نمي گذاشت به من بخورد،مردم وقتي اين را شنيدند هرچه لباس به تن اين بيچاره بود پاره كردند و به عنوان تبرك با خود بردند،از آن روز اسم اين چاه را صاحب الزمان گذاشتند،هنوز هم هركس حاجتي دارد،7 بارسوره ی قل هوالله مي خواند و ريگ در چاه مي اندازد،يك جایي هم دارندكه در واقع تل ريگي است كه به كوه ريگ معروف است ،می گویند حضرت علي از اين طرف عبور مي كرده به اينجا كه رسيده ريگ كفشش را خالي كرده است كه تبديل به اين كوه شده است يك سنگ بزرگي شبيه صندوق هم بالاي اين كوه قرار داردكه مي گويند صندوق حضرت فاطمه است،هرسال 13 نوروز مردم براي تفرج در اين محل جمع مي شوند.  

17/ 6/ 1370   هرات مروست

امروز به هرات مروست رفتم،اينجا جایي بودكه از بچگي آرزوي ديدنش راداشتم دليلش هم اين بودكه يكي از دوستان پدرم كه خيلي هم لفظ قلم حرف مي زد،در هرات ملك و املاكي داشت،هرسال موقع برداشت محصول به اينجا مي آمد و اولين روزي كه به ولايت خود بر مي گشت ،به خانه ی ما مي آمد و ازخاطرات اين سفر داد سخن مي داد،از همان موقع بي آنكه بدانم هرات در كجاي ملك خدا قرار دارد،شيفته ی ديدنش شده بودم،حالا كه بعد ازچند و چندين سال به اين آرزويم رسيده ام جداً كه سر از پا نمي شناسم ،هرات از نظر آب تقريباً غني است،دوچشمه پرآب به نام نهر مسيحي و نهر ریيسي دارد،كه مقدار آب آن حتي با بارندگي يا خشك سالي كم و زياد      نمي شود. چون بنادارم مطالب جديدتري براتون بنويسم ديگر ز مسایلي كه قبلاً طرح كرده ام ،هرچند مربوط به جاهاي ديگر بوده وممكن است تفاوت هایي داشته باشد،ولي چون هدف من اطلاع رساني متنوع است از طرح مجدد آن خودداري      مي كنم ،اگر بخواهم از كشاورزي اينجا چيزي بنويسم راجع به كشت كنجد مي نويسم كه تاحالا از آن سخن نگفته بودم.

يكي ازمحصولات كشاورزي هرات كنجديعني همان ماده ی  اوليه ی حلوا ارده ی معروف يزد است،اول تيرماه كشت مي شود و آخر مهر موقع برداشت آن است ،شخم عميق لازم ندارد،براي تقويت اول كود فسفات بعد اوره به آن مي دهند كنجد آب زياد مي خواهد،حداقل 7 روز يك بار بايد آبياري شود،ولي چون مدارگردش آب 14 است ،آب را دست به دست مي كنند،يعني هركسي بخشي از نوبت سهم آبش رابه ديگري مي دهد،و در نوبت بعدي پس مي گيرد ،كنجد را بايد با دست و قبل از خشك شدن بوته درو كنند،بعداز درو خرمن مي كنند ولي نيازي به خرمن كوبي ندارد،كافي است با “اوشين“ (owšin) (وسيله اي شبيه شن كش ) زير و رو كنند،دانه ها از بوته جدا مي شود،پيله ها و زواید آن را هم به مصرف خوراك گوسفند مي رسانند.

آیين ها و مراسم :در هرات،مراسم سنتي جالبي دارند كه درذيل به برخي از آنها اشاره مي كنم :

باران خواهي يا به اصطلاح “كلوباروني“(kolubâruni): در خشك سالي كه باران نمي بارد،چندنفر حمع مي شوندو هريك زنگوله اي در دست مي گيرند و دركوچه ها راه مي افتند،به در هرخانه اي كه مي رسند،مي خوانند“الله ،خدا ،بارون بده صاحب خانه موظف است در باز كند و مقداري  آرد يا قند به آنها بدهد،اگر چنين نكند،يااشعاري در ذم او مي خوانند،مثل :اين خونه چقه درازه همش گه گرازه ،و يا سرپرست گروه  به همراهان مي گويد“كرش كنه،كرش كنه“(koreš kona), بشكن كه درگا بشكنه “در اين حال دو سه نفر به در حمله كرده و با لگد در را باز مي كنند،صاحب خانه ناچار آرد ياقندي كه مي خواهند به آنها مي دهد و گرنه به خرابكاري خود ادامه مي دهند.ولي اگر به درخواست آنهاجواب مثبت بدهد،در مدح او اين شعر را  مي خوانند:

اين خونه چقه بلنده همه اش شربت و قنده

بعد از اينكه همه ی محله گشتند،قندهایي را كه جمع        مي شود به عنوان تبرك بين خود تقسيم مي كنند و آردها یي كه جمع آوري شده خمير مي كنند و با آن نان مي پزند،هنگام پختن نان لاي يكي از چونه هاي خمير يك مهره مي گذارند ،بعد همه در كوچه اي جمع مي شوند،و درحالي كه هر نفر يك تركه به دست دارد،در دو طرف كوچه به صف مي ايستند،سپس نان ها را بين همه تقسيم مي كنند،همه مراقب هستند ببينند  ناني كه مهره ميان آن است به چه كسي مي افتد ،به هركس افتاد،او را به وسط كوچه بين صف بچه هاهل مي دهند و با تركه شروع به زدن او مي كنند،او از دست بچه ها فرار مي كند و به مسجدپناه برده در آنجا بست مي نشيند،تااينكه يك نفر  مي آيد و ضامن او مي شود و ازجانب او قول مي دهدكه تا دو يا سه روز ديگرحتماً باران مي بارد،اگرباران نيامد او را گرفته مجدداً كتك بزنند و البته اگر در دو سه روز بعد باران نيايداو راكتك سيري مي زنند.

چرچين) (čarčin : اگر كسي مريض شود،و مريضي او ادامه پيدا كند،يك نفر غربال به سر مي شود،يعني يك غربال را روي سرش مي گذارد و با چادر روي غربال و خود را مي پوشاند ،و همراه باچند نفر دركوچه ها راه مي افتد و به اصطلاح در اطراف محله “تو“(tow) مي خورد و از هرخانه اي يك چيزي مي گيرد و در پايان باهر چه گرفت آش يا غذایي مي پزند و به مريض  مي دهند،خوب مي شود .

18 / 6/ 1370  هرات

امروزبه تاج آبادرفتم مهمان آقاي اكبر غفاري شدم،هرات درواقع ازمجموعه چندروستا قلعه شكل گرفته است ، كه تعدادآنهابه حدودصدقلعه مي رسد، هر روستاقلعه نيزقناتي براي خودداشت،معروف ترين اين قلعه ها قلعه محمدكريم خان،قلعه عطاخان،قلعه حاجي محمدباقري،قلعه آغلامعلي ،قلعه ملكي ،قلعه زين آباد،باغ آباد،محمودآباد،وهاشم آباد است.

درهرات عروسي ها يك مقداري رنگ و بوي عشايري دارد،شايدبه اين دليل كه عشاير (بيشترعشاير عرب خمسه فارس)در بهار تا اين نزديكي مي آمدند و اردوگاه داشتند،يكي از رسم هاي عروسيشان اين است كه موقع عروس كشان،پدرعروس سفره اي محتوي نان وتخم مرغ به كمرعروس مي بندد به نشانه ی اينكه ازخانه ی پدر رزق وروزي خود راهم مي برد،البته اين ظاهرقضييه است،مي دانيم كه حداقل تخم مرغش معني نمادين توليدنسل رامي دهد،عروس دراينجاسه روز درحجله مي نشيند تا كادوهاي تو حجله اي بگيرد،بعدازيك هفته عروس رابه حمام “هفته شورون“ مي برندكه ازآن پس مراسم پاگشا شروع مي شود،قبلاً عروس رابااسب به خانه دامادمي بردند و پسري نيز جلوي عروس بر اسب مي نشاندند كه اولين فرزندشان پسر باشد،وقتي عروس به درخانه دامادمي رسد،دامادكه از پيش دربالاي پشت بام منتظر ايستاده است اين شعر را درخوش آمدگویي عروس مي خواند

خوش آمدي كه خوشم آمداز آمدنت

هزارجان گرامي فداي هرقدمت

اگر خبر ز آمدنت داشتم جلوي قدمت هزارگونه گل مي كاشتم

از باورهاشان در مورد ماه اسفند يكي اين است كه شب اسفند حتماً بايد آش جو بپزند و گرنه پيرزن مي آيد و در اجاقشان مي شاشد،موادلازم براي پختن آش جو :پره(برگه) زردآلو،آلوچه ،پره سيب ،شكنبه ی گوسفند،كله پاچه ،نخود،عدس ،لوبيا قرمز چغندر  و جواست.

درهرات چندبازي هم گردآوري كردم كه يك نمونه آن رادراينجا مي آورم :

بازي حسن چه خونه:چندنفر از بچه ها جمع مي شوند،يكي رااز بين خودبه عنوان “اسا“انتخاب مي كنند،اسا نام خانه اي را درنظر می گیرد .مثلاً خانه ی تقي،سپس خطاب به يكي از   بچه ها مي پرسد،حسن چه خونه؟ او جواب مي دهد،خونه به خونه،اسا مي پرسد خونه كي؟حسن اگرجواب درست بدهد،برنده مي شود،درغير اينصورت بازنده است،بازي ادامه مي يابد تا برنده معلوم شود،سپس برنده بر پشت بازنده سوار مي شود و بازنده بايد او را به در خانه مورد نظر ببرد ،اسا نيز آنها را همراهي مي كند،وقتي به درخانه ی منتخب مي رسند،اسادر مي زند،صاحب خانه كه البته درجريان بازي نيست مي پرسدكيه؟ اسااز همان پشت در مي پرسد،سوار پياده  پياده سواره ،صاحب خانه اگر آدم باحوصله اي باشد،جواب منطقي مي دهد،و مي گويدسواره پياده ،پياده سواره ،برنده بايد از كول بازنده پایين بيايد و بازنده را بر پشت خود سوار كند و به محل بازي برگرداند . و اگر بگويد سواره ، سواره دراين حال بازنده بايد سوار خود رابه محل اوليه بازگرداند

19/ 6/ 1370 بغدادآباد مهریز

از هرات به مهريز برگشتم و امروز در بغدادآباد يكي از محلات مهريز به گشت وگذار و پرس وجومشغولم،بامن همراه شويدتاباكسب اطلاعات جديديك پله ديگر به شناخت اين مردم غيور و تلاشگرحاشيه كوير نزديك تر شويم.در هرات راجع به واحدهاي اندازه گيري يك چيزهایي پرسيده بودم كه چون ناقص بود ازآن حرفي نزدم ،در آنجا راجع به واحد سطح پرسيدم گفتند واحد سطح (تقسيم زمين) من است كه هر من معادل 200متراست بنابراين يك هكتار مساوي 50من مي شود،هر ده من زمين يك دستك و  هرسه تا  6كرد يا تخته را يك “بدل“ مي گويند،در بغداد آباد اما واحد سطح قفيز است،كه اجزاءآن “دست“ و“قصبه “است،يك “دست“زمين برابر با150متر است وهرقصبه نیز 10 متراست



ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت 15:30 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
نخل بندی و نخل گردانی درمیبد - برداشت از وبلاگ انسان شناسی یزد  <-PostCategory-> 

 مراسم محرم درميبد خيلي باشكوه و همراه با مراسم متنوعي است یکی از این مراسم آیین نخل گردانی است که سه مرحله ی  نخل برداري ، نخل بندي و نخل گرداني را در بر می گیرد

نخل برداري:

تاريخچه نخل:درخت نخل يك منبع مهم غذایي دربين النهرين باستان ويكي ازچندين درختي بودكه درمراسم باروري دراين منطقه به چشم مي خورد.ازدواج مقدس ميان مادرالهه وخداي غلات به نام تموز به عنوان پيوند ميان درخت مقدس نخل ودانه ی مقدس گندم توصيف مي شد، برفراز درخت مقدس به عنوان نماد باروري تاجي از نقشمايه نخل{نو-آشوري،سده هفتم پيش ازميلاد} به ويژه برروي يادمان هایي ازسده ی دهم پيش ازميلاد قراردارد.اگرچه مدت هاپيش بدين صورت شناخته شده بود.درمصر درخت نخل نماد افزايش محصولات بود، درنظر رع،خورشيد-خدا، مقدس بود و به عنوان جايگاه او به شمار مي آمد، شاخه ی خرما، معروف به لولاب يكي ازچهارگانه اي (1)است كه راهبان كليمي درجشن ميوه بندان به كارمي برند اين جشن سابقاً ويژه ی برداشت محصول بود، درعصر يوناني رومي گاهي آن چهارگانه را فقط با نخل نشان     مي دادند، نخل به عنوان نماد پيروزي نظامي درارتش روم به وسيله ی عيسويان نخستين براي نشان دادن غلبه ی آنها برمرگ اتخاذ شد، درآغاز در هنر تدفيني گورهاي دخمه اي رومي ديده مي شد وبعدها       قرينه هاي بسياري به كاررفت و نشانه ی اغلب شهيدان عيسوي شد، درهنگام وفات مريم عذرا، ويوحناي بشارت دهنده و درهنگام آخرين ورود عيسي به اورشليم درخت نخل ديده مي شود، نخل نشانه ی مريم عذرا در بكرزایي مقدس است ( هال:307)

 ساخت و ساز نخل: اما آنچه درمیبد به نخل یا درلهجه ی میبدی به نقل معروف است وبدون تردید برگرفته از همان آیین های باستانی است  اسكلت چوبي بزرگي است كه بخش اصلي آن دوصفحه ی چوبي مشبك به شكل عدد پنج ياشبيه قلب انسان است ، دوصفحه ی مزبور به وسيله ی استوانه هاي چوبي به موازات  هم  به يكديگر متصل شده اند درزير اين دوصفحه چهاريا شش عدد  تير چوبي كه طول آنها درهرطرف 2تا3متربيش از طول وعرض نخل است نصب كرده اند ، اين تيرها دراصطلاح "پاده" نام دارند وهنگام بلندكردن وحركت دادن نخل مورداستفاده قرارمي گيرند ، درمواردي كه نخل خيلي بزرگ باشد تيرها ي ديگري نيز عمود براين تيرها باطناب به نخل مي بندند تا عده ی بيشتري بتوانند زيرنخل رفته آن را بلندكنند ، دردوضلع جانبي هريك ازصفحات اصلي نخل نوارهلالي شكل وكنگره داري به نام "تبيزه "(tabiza) وجوددارد كه معمولا به نخل فاق و زبانه شده و درپاره اي موارد داراي قفل و بست است ، به طوري كه مي توان آن را از نخل جدا كرد، مجموعه اسكلت نخل برروي چهارپايه چوبي استواراست ، اندازه هاي نخل در هرمحله وروستاي ميبد متفاوت است  حتي براي بچه ها وميدان هاي كوچك هم نخل مخصوص درقطع كوچكتر وجوددارد ،ارتفاع يك نخل معمولي 7/5 متر ، عرض آن بدون تير5/4 متر ، با تير6متر وارتفاع پايه آن70 سانتيمتر است ، مفصل ترین مراسم نخل گردانی در محله ی فيروزآباد میبد برگزارمی شود و در رابطه با نخل سه نوع مراسم دارند

الف-مراسم نخل برداري: منظوراز نخل برداري بلندكردن وحركت دادن نخل وانتقال آن ازجایي به جاي ديگر است ، معمولاً نخل هرميدان درطول مدت سال درگوشه اي ازميدان قراردارد ولي درفيروزآباداستثنائا نخل يكي ازميدان هاي اصلي درغيرايام محرم درمكاني خارج ازميدان نگهداري مي شود كه همين امر موجب شكل گرفتن مراسم خاصي درروزاول محرم براي انتقال آن  به ميدان مزبورشده است . اين مراسم از بعد ظهر روز اول محرم شروع مي شود، دراين روزبامراسم خاصي اين نقل را به حسينيه ی بزرگ كه محل برگزاري مراسم دهه عاشوراست منتقل كرده و درعصر عاشورا طي مراسم ديگري مجددا به جاي اول باز مي گردانند ،درطول مسيررفت وبرگشت كه مسافت  قابل توجهي هم هست بسياري ازرفتارهایي كه ريشه درباورهاواعتقادات مرد م  دارد، فرصت بروزپيدا مي كند ، زمان آغاز مراسم را به وسيله ی طبل و شيپور به اطلاع مردم مي رسانند ، وقتي جمعيت به حدنصاب رسيد ، اول نخل را ازجايگاه خودكه ايواني درگوشه يكي ازكوچه هاست  بلندكرده  كمي دورتر در محل مناسب تري كه فضاي بازتر دارد،  روي زمين مي گذارند ،  سپس مردها همه درجلو و زنها جایي  در پشت نخل مي نشينند ، بعد باباي نخل كه ازنسل اولين باني نخل است، براي خواندن فاتحه از نخل بالا مي رود و روي تير نخل مي ايستد،او دفترچه اي دردست داردكه نام تمام كساني كه پيش از او بابا وخدمتگزارنخل بوده اند درآن نوشته است ، او باخواندن هرنام به اين عبارتبارديگر ازجهت آمرزش بابا شفيع وبابا نبي وبابا محمد و بابااسماعيل الخازمردم مي خواهدكه براي آنها فاتحه بخوانند .( پیش از انقلاب هرسال يكي دوروزمانده به اول محرم کسانی که درطول سال پدرخودرا ازدست داده بودند  يك كله قند براي بابا می بردند و از او مي خواستند كه نام مرده اشان را در دفترفاتحه بنويسد والبته اوفقط نام كساني را كه منشأ امورخير بودند مي نوشت .)بعد از پايان مراسم فاتحه خواني مجددا ًطبل وشيپوررابه صدادرمي آورندوعده اي نيزباگفتن " جابه جاكه يك اصطلاح اخباري است به مردم خبر مي دهندكه موقع بلندكردن نخل است.جوانان ومردان قوي با شنيدن اين اصطلاح به زيرنخل مي روند ، مؤمنيني كه دوست دارند، دراين مراسم نقش داشته باشند ولي قادر به زير نخل رفتن نيستند،  هريك به نحوي گوشه كاررا مي گيرند، يكي كفش ولباسهاي زيادي كساني كه زير نخل رفته اند، جمع آوري مي كند تاآنها آزادي عمل بيشتري داشته باشند، عده اي نيزسنگ وپاره آجرهاي سرراه را كنار مي زنند. هرچندبراي همه اين كارهاي جزیي هم درقديم وقفياتي اختصاص يافته بود.نخل را كه بلندكردند، دسته ی موزيك با طلايه علم و"علم نمد "  به دستان به حركت درمي آيد.

فاتحه خوانی

"علم نمد"يكي از نشانه های  پرجلوه ی آیینی  است كه منحصراً دراين محله ودرپيشاپيش نخل حركت مي دهند، اين علامت كه ظاهرا تلفظ صحيح آن بايد "علم نما" باشد علمي است بايك دسته ی چوبي به طول دومتركه سرآن يك حلقه فلزي مدور به قطر50 سانتيمترباروكشي ازپارچه سياه دارد، به اين حلقه رشته هاي لوله مانندي ازپارچه دوخته وداخل آن را ازپنبه پركرده اند.طول اين رشته هاتقريبا مساوي طول دسته است ، درمنتهي اليه دسته" علم نمد" نيزميخي تعبيه شده است كه چرخاننده علم نمد اين ميخ را درداخل حفره يك استوانه چوبي كه با شال ياكمربندي روي شكم بسته قرارمي دهد و با دودست  دسته "علم نمد" را مي گيرد، آن را اريب بربدن خود نگه مي دارد ومي چرخاند، دراثر چرخش ونيروي گريز ازمركز  نوارهاي پارچه اي به صورت چتري باز مي شود وحول محور خودمي چرخد،  نخل را با اين تشريفات  ازكوچه هاي تنگ وباريك عبورمي دهند درحالي كه دو نفراز بابا ها ( يك نفرباباي نخل ويكنفر باباي ميدان )  نيز  دربالاوهريك دريك سوي نخل  مراقب هستندكه نخل به در وديواريا مانع ديگري برخوردنكند ، درعقب نخل هم زنان حركت مي كنند ، در طول مسير كساني كه نذردارند از بالاي پشت بامها نقل يا گلاب روي نخل مي پاشند وبعضا گوسفند درجلوي نخل قرباني مي كنند، درسرراه درخت تنومندي درحاشيه يكي ازكوچه ها ايستاده ودست هارا به ديوارتكيه داده است گویي مي خواهد جلوي عبور نخل را بگيرد ، از ظاهر امر هم به نظر مي رسد كه عبوراين نخل عظيم ازكنارچنين مانع بزرگي دشوارباشد، ولي درخت نظركرده است درخت امام رضاست مي گويند امام رضا برسرراه خودبه خراسان زيراين درخت نمازخوانده است ، چنين درختي نمي تواند مانع عبورنخل شود، لذا با اندكي مانور نخل ازآن مي گذرد ، درباور مردم است كه درخت به حرمت نخل سر راست مي گيرد تا نخل عبوركند ، بالاخره نخل به ميدان اصلي مي رسد، "ميدان" فضاي چهارگوشه اي بدون سقف است كه دورتا دورآن در دوطبقه غرفه هاي متعددي ساخته اند ، جزاينكه درقسمت وسط  ضلع شمالي يك طبقه كامل و يك نماي طبقه،  بيشتر ازسايراضلاع دارد به اين قسمت" تكيه" مي گويند، درقديم بيرق بلندي دربالاي" تكيه" نصب مي كرده اند و شبها با طناب چراغ فانوسي  به بالاي آن مي آويخته اند تاكاروانيان راه آبادي را گم نكنند، درغرفه هاي  طبقه پایين كه به آن " طقا" مي گويند، مردان ودرغرفه هاي بالا زنان براي تماشاي مراسم عزاداري مي نشينند والبته اين نشستن حساب وكتابي دارد، بخصوص غرفه هاي بالا كه بعضا گویي اختصاص به خانواده هاي معيني دارد ، برخي از سكو يا طقاهاي پایين هم  بخصوص آنها كه درطرفين تكيه است محل نشستن بزرگان وافراد صاحب منزلت است . وقتي نخل را واردميدان كردند اول سه مرتبه دور" كلك" (kalak) مي گردانند ، "كلك" ستوني ميان تهي ومنشوري شكل است كه دروسط ميدان ساخته شده است ، ارتفاع آن دومتر و پهناي هرضلع يك متراست ،درقسمت پایين نيم متر بالاتر ازسطح زمين حفره اي  وجود داردكه به فضاي خالي ميان "كلك"متصل است ، درقديم درون "كلك" را ازهيزم پركرده آتش روشن مي كردند تا از نور وگرماي (درشب هاي زمستان) آن استفاده كنند .

 

علم نمد وطلایه داران  نخل

توجوشي خواني : نخل را بعدازچرخاندن دور"كلك"  درگوشه اي ازميدان كه براي آن درنظر گرفته شده است به زمين مي گذارند و درمقابل آن مراسم "توجوشي خواني "برگزار مي شود، به اين ترتيب كه يك نفر روي پاده ی نخل مي ايستد ومردم هم مقابل او روبه نخل مي ايستند ، او شروع به خواندن نوحه مي كند:

يا حسين ياحسين

مردم جواب مي دهند: شاه شهيدان حسين  ودرحالي كه به سرمي زنند و بالا مي پرند هردفعه بعد ازخواندن "توجوشي خوان "ترجيع بندهاي نوحه را به ترتيب زير تكرار مي كنند

توجوشي خوان: سوخت دل وجان ما

مردم ازغم جان حسين

اين نوحه خواني مدتي ادامه مي يابد و شعرها مرتب تكرار مي شود، تا اينكه چاوشي خوان كه درميان نخل مخفي شده است بيت زير را مي خواند:

اي گردنم اسيركمندتوياحسين   لعنت برآن سگي كه بريده است سرحسين

درفاصله خواندن چاووشي مردم آرام مي گيرند، روي دوپا مي نشينند، دست به پيشاني مي گذارندوغمگنانه سربه زير مي اندازند، ناگهان "توجوشي خوان" باريتم تند وآهنگ  كسي كه به مصيبتي گرفتارآمده ياحسن وياحسين گويان شروع به خواندن نوحه يكي ديگر ازشهداي كربلا مي كند وبه همين ترتيب براي تمام شهدا و مصيبت ديدگان كربلا نوحه خواني مي شود .درفواصل هرنوحه ، "چاووشي خوان" نيز با خواندن "چاووشي" به مردم استراحت مي دهد.اين مراسم با ياد و نوحه ی امام رضا كه به ترتيب زير مي خوانند خاتمه مي يابد:

توجوشي خوان: درمشهد مقدس

مردم :امام رضاغريب است

توجوشي خوان: غريب است ، غريب است

مردم: بيمار و بي طبيب است .

چاووشي خوان: آنجا كه غريب ناله زاركند       آنجاكه غريب روبه ديواركند

                         بالين سرغريب خشتي باشد       مادرنبودكه گريه بسياركند.

ب- نخلبندي : روز بعد شروع به بستن نخل مي كنند ، نخل بندي حد اقل سه روزطول مي كشد، چون تمام وسائل تزیيني رابا نخ به نخل  مي بندند به مقدارقابل توجهي نخ احتياج دارند قبلاً دراين مرحله بچه ها نقش مؤثري داشتند و نخ مورد نياز را با مراجعه به درخانه ها جمع آوري  مي كردند ،  آنها با تشكيل دسته هایي دركوچه ها راه مي افتادند وبه درهرخانه اي كه مي رسيدند دسته جمعي اشعارزير را مي خواندند :

عشق حسين عباس    يكي دومي درانداز

عشق حسين شيشه    اگه ندي نمي شه

عشق حسين نيلي   اگه ندي بميري

اگه نداري قرض كن   پاده ی چخت نذركن

اگرصاحب خانه " دومي" ( دامي ياگلوله نخ) را به آنها مي داد، به عنوان تشكر اين شعررا مي خواندند    پاشن pâšn) )خونه آجره   صاحب خونه تاجره

واگرنمي داد مي خواندند:

 پاشن خونه موره (mowra) (نوعي علف هرزه ، مَرْغ)   صاحب خونه گوره(gowra) (زرتشتي)

بچه ها پس از جمع آوري نخ آنها را به ميدان مي آوردند ، درآنجا يك نفر نخهارا دراندازه هاي لازم مي بريد و مي تابيد و آماده استفاد مي كرد، بخشي از نخ مورد نياز نيز از محل نذورات مردم تأمين مي شد، نخها را معمولاً قبل ازاستفاده بارنگهاي سبز و زرد رنگ مي كردند ، درسالهاي اخير با دايرشدن كارخانه هاي نخ ريسي ، نخ مورد نياز ازكارخانه تهيه مي شود و ديگر كسي در پي جمع آوري آن نيست

براي بستن نخل باباي ميدان و باباي نخل باكمك و همراهي چندبابا از ميدان هاي ديگر دو روي خارجي آن را با انواع واقسام وسایل رزمي وتزیيني به ترتيب زير آرايه بندي مي كنند

1- دورتا دور بدنه را دردوردیف يك زنجير دونه ريز که یک تیکه مي بندند . يك دور در محل لبه ی تبيزه ويك دور هم ازجایي که سبر (sabr) بسته مي شود  زنجیر در واقع نگه دارنده ی دیگر وسایلی  است که به نقل بسته می شود

2- درمرحله ی بعد تمام سطح بدنه نقل را سپر های کم عرضی که شبیه سنج است  مي بندند اين سپرها مخصوص همين كارساخته شده واستفاده ی ديگري ندارد، در مركز قسمت گنبدي شكل سپرکه درواقع دستگیره ی آن است  گل ميخهایي وجود داردكه بعداز بسته شدن روي نخل ازآنها به عنوان ميخ استفاده مي شود ، 

3- شمشیر یا قداره : گرداگرد نقل نیز دو ردیف شمشیر (قداره )که یک ردیف شمشیر آهنی و ردیف دیگر شمشير های چوبي به نام رشنه (rešna)  می بندند برای بستن شمشیر دسته هاي آن را بيرون مي آورند تا به هم جفت شوند ( درركن آباد به خنجر و شمشيرهاي چوبي نقل“نقده“ مي گويند)

 

دورتادورنخل شمشیرودروسط سپرهای شبیه سنج می بندند وروی آن را با تزیینات دیگر می پوشانند

4- سبر (sabr) :“سبر“ اسكلت بزرگ چوبي ولوزي شكلي به هيأت درخت سرواست واحتمالاًوجه تسميه آن هم درهمين شباهت است ، برگ وساقه ی آن از نيزه هاي متعددي شكل گرفته كه به يكديگر چسبانده اند وآن را سمبل ونشانه تيرهایي مي دانند كه به بدن امام حسين اصابت كرده است . این نشانه در وسط نخل مي بندند

5-آئينه : آیینه را فقط دورتادور نخل وروي تبيزه  مي بندند، روي بدنه اصلي  دروسط وبالای نقل فقط یک آیینه  به نام "آیينه ی اسا"  که یادگار اولین بانی نخل یعنی بابا شفیع است مي بندند .  همه آیينه هایي كه به نخل مي بندند وقفي است كه به تدريج مردم آنهارا وقف كرده اند ، نخل هاي دیگری هم هست که آیينه ی وقفي ندارد وبرای این منظور از مردم امانت مي گيرند

6- طوق: شبيه صليب وازجنس برنز است كه دربلندترين قسمت نخل بسته مي شود

7- پياله زنگي: زنگهاي برنجي كاسه مانندي است كه درميان نخل وحد فاصل دوصفحه به ميله ها وستون هاي نگه دارنده مي بندند

8- علم: دورتا دور نخل درحد فاصل هركنگره تبيزه يك علم به رنگ سبز و مشكي مي بندند

9- قسمت هاي مياني نخل را با چند چادر مشكي سياهپوش مي كنند.پس از پايان كار نخل را به همين حال تا روزعاشورا درگوشه ی ميدان مي گذارند ، فقط درشب هاي هشتم و نهم درخاتمه ی مراسم سينه زني و زنجيرزني نخل را بلند مي كنند و دوتا سه بار دور ميدان و"كلك" مي چرخانند،درميدان هاي ديگر كه نخل ازميدان بيرون برده نمي شود تا آخرماه صفر بسته مي ماند ، اما نخل اين ميدان دربعد از ظهر روزعاشورا بارديگرحركت داده و تقريباً در بيشتر از نيمي از روستاهاي ميبد مي چرخانند وسپس به جاي اوليه مي برند

و تزیينات آن را بازكرده سياهپوش مي كنند. 

 

 نخل با تزیینات درگوشه سمت چپ بخشی ازتکیه ی میدان دیده می شود



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یک شنبه 21 آبان 1391برچسب:,ساعت 21:54 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
طایفه براهویی(سیستان وبلوچستان ) از وبلاگ انسان شناسی سیستان  <-PostCategory-> 

براهويي ها طوايف دامداري هستند كه امروزه تعداد كمي از آنها در حوالي خاش در بلوچستان و لوتك و دامنه هاي كوه خواجه در سيستان زندگي چادر نشيني دارند.

اين طايفه در قديم و تا اواخر دوره قاجاريه يكي از قدرتمندترين طوايف بلوچستان بوده اند، اوج قدرت آنها در زمان نادر بود كه با تشكيل اتحاديه اي از طوايف مختلف براي مدت زماني حكومت قسمت عمده بلوچستان را در دست گرفتند.

سابقه تاریخی طایفه براهویی:

گرچه آغاز تشکیل اتحادیه براهویی بطوری که بعد خواهیم گفت مربوط به قرن 17 میلادی است ولی در تاریخ چند قرن قبل از این نیز آمده است که وقتی بلوچهای مهاجم در نزدیک خبیض از مسعود پسر محمود غزنوی شکست می خورند کوچیدن به مکران را آغاز می کنند و مهاجرت آنان به طرف شرق ادامه می یابد تا اینکه در ناحیه کلات، اتحادیه براهویی جلو هجوم آنها را می گیرد و این قبایل به ناچار به طرف سند و پنجاب مهاجرت می کنند (مصاحب. ص 444 )

در اواخر سده یازدهم و اوایل سده دوازدهم خانواده ای از راجه های هند در قسمتی از بلوچستان که امروز جزء پاکستان است حکومت داشتند. آخرین راجه جمعی از طایفه براهویی را به کمک خواست تا افغانهای مهاجم را دفع کند. براهویی ها پس از شکست دادن افغانها تسلط و نفوذی پیدا کرده، راجه را از حکومت خلع و رئیس خود را که عبدالله خان نام داشته به حکومت منصوب کردند.

در دوره نادرشاه افشار وقتی که اشرف افغان در سال 1143 (هـ.ق) از نادرشاه شکست خورد و به طرف قندهار فرار می کرد، یک دسته بلوچ او و همراهانش را در سیستان به قتل رساندند. بدین مناسبت، نادرشاه نسبت به خان براهویی التفات پیدا کرد ( 14 عسگری : 78 و 79 )[1] هنگام حمله نادرشاه به هندوستان عبدالله خان اطاعت امر نادر کرده به حکومت ابقا شد، اما در جنگ با نواب سند به قتل رسید و پسرش به جای او نشست. ولی چون مردی ظالم و خونریز بود، برادر عبدالله خان كه همراه نادر به هند رفته بود، بعد از برگشت پسر عبدالله خان را کشت و خود به نام ناصر خان (نصیر خان)[2]    زمام کار را در دست گرفت.

ناصر خان تعمیراتی در کلات بعمل آورده و آنجا را مرکز قرار داد و بعد از قتل نادرشاه مطیع احمدخان ابدالی شد که یکی از سرداران نادر بوده و در قندهار ادعای استقلال نموده برای خود حکومتی تشکیل داده بود.

ناصر خان در سال 1171 (هـ.ق) دم از استقلال زده با احمد خان به جنگ برخاست ولی شکست خورد و صلح کرد و مقرر گردید که هر سال مبلغی بعنوان باج به احمدخان بپردازد[3] (سايكس : 275 )    

ناصرخان در سال 1209 هجری فوت کرد و بعد از او پسرش محمود خان به حکومت کلات نشست و بعد از 27 سال حکمرانی در سال 1236 درگذشت و فرزندش مهراب خان وارث و جانشین او گردید

 (محمود ج3: 939 )  در این زمان رقابت شدیدی بین انگلیس و روس در ایران وجود داشت و بطوری که در مقدمه ذکر شد انگلیسها نگران دست اندازی روسها بر هندوستان بودند و راه جنوب شرقی ایران یعنی بلوچستان برای انگلیس جای نگرانی بود که فکر می کردند ممکن است روسها از طریق عبور از ایران و گذشتن از این راه به هندوستان حمله کنند و چون به موجب عهدنامه ترکمن چای روس ها تعهد کرده بودند که سلطنت ایران را خاص اعقاب عباس میرزا نایب السلطنه بشناسند، انگلیسها پادشاهان قاجار را دست نشانده و مطیع روسها می دانستند و مساعدت ایران را در این نیت احتمالی روس ها دور    نمی دیدند.

بنابراین انگلیس تصمیم گرفت از جانب بلوچستان نیز خیال خود را راحت کند. برای تامین منظور و تهیه مقدمات از ایران اجازه گرفت که سیم تلگراف لندن به هند را از کراچی تا جاسک از خاک ایران بگذراند و در جاسک به سیم تحت البری اتصال دهد.

برای تعیین راه عبور دادن سیم تلگراف جمعی مهندسان به تهیه نقشه پرداختند و با کمال دقت شروع به نقشه برداری قسمتی از خاک ایران نموده مسیر سیم را معین کردند.

در ضمن نقشه کشی از خانها و سردارهایی که در بین راه اقامت داشتند دلجویی نموده و با هر یک در ظاهر برای حفظ سیم تلگراف قرار دادی بستند و در ازاء این خدمت برای هر خان و رئیس طایفه‌ای، حقوقی تعیین کردند که مناسب به عدۀ افراد قبیله اش بود. اما در حقیقت نیت باطنی انگلیس نفوذ در ذهنیات و وجود خوانین بود تا آنها را مطیع و منقاد خود نماید، جالب اینکه درست در همین زمان مهراب خان حاکم کلات دم از عصیان و طغیان نسبت به دولت ایران زد و بلوچهای تحت فرمان او به سیستان و نقاط مجاور آن تجاوز کرده جنوب شرقی مملکت ایران مغشوش شد.

اما وقتی دولت ایران قوایی تجهیز کرد و مامور امنیت بلوچستان ساخت، با ممانعت انگلیس مواجه گردید[4].



1- مولف این قول را به نقل از خان ملک ساسانی در کتاب «دست پنهان سیاست انگلیس در ایران» نقل نموده است و قریب به یقین نیست.قوم بلوچ از صدها طایفه تشکیل شده است و معلوم نیست که یک دسته بلوچی که اشرف و همراهانش را به قتل رسانده اند حتما براهویی بوده اند. بنا به قول محمد کاظم در عالم آرای نادری، حسین شاه والی قندهار ولد میرویس وقتی شنید اشرف بطرف قندهار می آید دانست که اگر به قندهار برسد او را از حکومت خواهد انداخت، لذا دسته ای بلوچ را فرستاد تا او را به قتل رسانند. (ج 1 ص 192).[1]

2- محمود محمود می نویسد: نادرشاه در سال 1739 (1159 هـ) ناصر خان براهویی از خوانین محلی آنجا را به حکومت بلوچستان تعیین کرد و مطابق رسوم آن زمان او را بیگلر بیگی یا استاندار لقب داد. (محمود: ؟ به نقل ازتاريخ نادرشاه  )

3- سایکس در سفرنامه خود نام این شخص را نصیر خان می نویسد، اما در اثر دیگرش «تاریخ ایران» از او بنام ناصر خان نام می برد و می نویسد: بعد از مرگ نادر شاه ناصر خان نسبت به احمد شاه (احمد شاه درانی) اظهار تابعیت نمود، ولی بعدا استقلال خود را اعلام داشت. پس از مرگ او بلوچستان صحنه یک هرج و مرج ممتد و طولانی شد و این ایالت بین عده ای از روسای قبایل تقسیم گردید. تاریخ ایران ج 2 ص 562،

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهار شنبه 18 مرداد 1391برچسب:,ساعت 16:37 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
طایفه ی صیادی - برگرفته از وبلاگ " انسان شناسی سیستان "  <-PostCategory-> 

طايفه “صيادي “ از اقوام قديمي سیستان اند،پورداوداحتمال داده كه اينها تنها كساني بوده اندكه موفق شدند ،باپنهان شدن درنيزارهاي درياچه هامون ازيورش آريایي ها جان سالم به دربرند براي حرفه اشان اصطلاحات ويژه اي به كارمي برندكه برايسایر طوایف قابل فهم نيست،رسم ورسومات خاصي هم دارند،مثلا پنج شنبه هابه دريا نمي روند،روزجمعه شكاررا نحس مي دانند،حتي اگر گرسنه باشند،دنبال شكار نمي روند،جامعه بسته اي دارند،باكسي حشرونشرنمي كنند وكسي هم با آنها رابطه ندارد،طوايف ديگر به آنها دخترنمي دهند و ازآن ها دخترنمي گيرند،صيادي ها روزي خودرا از درياچه مي گيرند درياچه يك وقتي منبع سرشار وبابركتي بود،همه ساله هزاران پرنده از انواع مختلف به اين سمت مي آمدند،مردم سيستان بخصوص     صيادي ها آنها را شكار مي كردند،به طوري كه يكي از اقلام عمده صادرات سيستان پر اين پرندگان بود، پرندگان مهاجر انواع ونام مختلفی داشتند شاید بیش از30 تا40 رقم پرنده به درياچه هجوم    مي آوردند و درنيزارهايش به لانه سازي و تخم گذاري مي پرداختند. 

پرنده هایي مثل “چور“(čur)،“سوزگردن“(sowz gardan) ، كه شبيه‌ اردك‌ بود ،“خوسر“(xowsar)بط (مرغابي‌بزرگ) “كما“((kemâ   كه پرنده بزرگي بودتا12كيلوگوشت داشت،“لگو“ (lagu)كه نوعي‌ لكلك‌ بود ،سنگدان‌ نداشت‌ وگوشتش‌مكروه‌بود،“چوركش(čorkaš)“مدمك (mad-e mak “نيم ملك“  (nim malak)“بلغي“ (balγi)،“كرك“(karrak)،“جيغك“ (jiγak)،“ني برك“niborak))“چورتك“(čortak)،“شيرگنگوشك“(širgangušak)“كملك“(kamalak)،“پور“

(pur) همه اين پرندگان باتفنگ‌هاي سرپر يا به‌وسيله دام صيد مي‌شوند ،هريك از اين پرندگان دريك فصلي مي‌آمدند ،مثلا“چور “ و “سوزگردن “و “بلغي“مهاجرند،بااين حال اگر درياچه آب داشته باشد“چور“درتمام فصول سال درهامون حضور دارد،“سوزگردن“از مهر تا اوايل اسفندو“بلغي“در دي ماه و بهمن‌زياد بود،“لگو“نيز اگردرياچه‌پرآب بود هميشه مي آمد ،“كمو “  فقط پائيز تا آخر زمستان بود،“بط“در دي و بهمن زياد مي‌شد درياچه ماهي‌هاي خوبي هم داشت،نوعي ماهي سفيدكه به آن ماهي “سوي“(sevi)مي‌گويند ،مارماهي ،“انجك“ (anjak)، “گرگگ“(gargak) هم داشت ،ماهي را بادام مخصوصي به نام “بوك“ (buk) صيد مي‌کنند  براي درست‌كردن اين‌دام  چوب‌هاي متعددي در فاصله‌هاي مختلف در جاي مناسبي داخل درياچه رو بروي هم مي‌كوبیدند و حدفاصل آنها را باشاخ و برگ “توتك“    مي‌پوشاندندو دو ديوار شبيه دو قاعده‌ی مثلث پديد مي آوردند،كه دهانه آن از يك سو باز و گشاد و از سوي ديگر تنگ و باريك بود تور مخصوصي در دهانه‌ی تنگ نصب مي‌كردند،ماهي از دهانه باز وارد اين محوطه مي‌شد،به ديواره‌ی آن برخورد مي‌كرد براي پيداكردن راه خروج دنباله‌ی ديواره مي‌آمد،تا به دهانه‌ی باريك مي‌رسید و در تور به دام مي‌افتاد. معمولا صياد دركمين مي‌نشست ،يعني داخل توتن دركنار“بوك“ مي‌نشست ونخي به نام “مركه“ ((maraka كه‌به تور وصل بود،در دست مي‌گرفت وقتي ماهي داخل “بوك“ مي‌شد به  “تجير“ (tajirيعني همان ديواره‌ی “بوك“ برخورد مي‌كرد ومي‌آمد مي‌افتاددر تور( و“مركه“ تكان مي‌خورد، صيادمي فهميد چوب تور را بالا مي كشيد و ماهي را مي گرفت، در تمام شب بيداري مي كشيد تا چند ماهي بگيرد،حالااز بركت ماهي كپور كه جديداً تخم آن را در درياچه ريخته‌اند،نه آن پرنده ها ديگر به اين سمت مي آيند و نه اين ماهي‌هاي خوشمزه وجود دارد،چون كپورگياه خواراست و همه‌ی ني‌ها را خورد،از ريشه خورد و از بين برد،از اين ني‌ها خدا مي‌داندكه چه استفاده‌هایي مي‌شدو چقدرها آدم‌ها از وجود آن نان مي‌خوردند،چون هم خوراك گاو و گوسفند دامداران بود،هم ماده‌ی اوليه‌ی صنايع دستي بود،هم پناهگاه پرندگان مهاجربود،دههاطايفه‌ی‌دامدار نه‌ماه از سال دامهاي خود را در نيزارهاي درياچه به چرا مي‌بردند،بعضي ازاين گياهان ،مورد استفاده‌هاي متعددي داشتند ،مثلاً از ساقه اصلي “لوخ“كه همان“خلك“ است ،پرده حصيري مي‌بافتند،ازگل آن به جاي پر در بالش استفاده مي‌كردند،از برگ آن قايق‌هاي معروف سيستاني يعني “توتن“مي‌ساختند،برگهاي نازك و نرم آن خوراك گاو بود،و بالاخره باشاخ و برگ آن خانه مي‌ساختند



+ نوشته شده در جمعه 16 تير 1391برچسب:,ساعت 22:56 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
یک قصه ازقصه بچه های میبد  <-PostCategory-> 

از وبلاگ قصه بچه های میبد ( مردم نگاری میبد )

 

بیوه باکره

 عصمت تاشوهر خدیجه زنده بود همیشه حسرت زندگیش می‌خورد که زیادی با زنش خوبه . می گفت اگه شوهرمنم مث هاشمگ شوهر خدیجه خوب بود دگه هیچ آرزی نداشتم درسه که خدا همه چی یک جا به آدم نمده اینا خونه‌اشون تاریکه واجاقشون کوره این جاش که نگامکنم نمخوام جای او باشم . بعد می گفت آخرشم مانفهمیدیم تخصیر کدوموشونه ، آدم اقه تو دار تو ملک خدا کسی ندیده ، حکماً تخصیر خودشه که روخود نمیاره [1].ننه بزرگ هربار عصمتگ را دعوا مکرد و مگف اقه تو نخ زندگی مردم نرو مگه همه ازجیک و پیک زندگی تو خبردارن که تو می‌خواهی خبر همه چی مردم داشته باشی . فکر مکنی اقه گناه مردم مشوری عاقبت به خیر مشی تو هم اگه حرمت شوهرت نگر داری قول مدم اگه به‌از هاشمگ نباشه چیزی هم کمتر او نداره اون وخ سردرددل عصمت باز می‌شد و مگف آی بی‌بی عزیزه الهی من دورت بگردم و قربون اون صورت مث ماهت بشم  زمین شوره سنبل برنیاره من اگه تاآرنجمم تو شیره کنم و دهن این مرتکه بذارم باورکن دندون دسم مگیره . اقه که از بس تو گوشون خوندن زن باآد[2] با لباس سفید بره خونه‌ی شوهر و باکفن درآد .پاش نشسم  . همه مگن قسمتت همین بوده و نمتونی عوضش کنی ،یعنی هر چیزی هه چشت کور که بسوزی و بسازی . مادر خدا بیامرزم همیشه میگف : " شوئرت شغال باشه آرتت[3] تو تغار باشه" . ماکه اولیش هه . اما دومیش نی باهر که هم که درد دل مکنم مبینم خودشم دلش پره اما روخود نمیاره[4]. تازه تو ذوق آدمم مزنه که دری سوته مکنی[5] اگه شانس بیاری و مرتکه مرض ناعلاجی بگیره و بمیره‌دم  تازه اول بدبختیده ، دگه زشته شوهر کنی بخصوص اگر بچه‌ی بزرگک داشته باشه . قد و نیم قدشم باشه فرقی نمکنه . اگه شوهر کنی کسی باریکلاد نمکنه[6] که هیچ تف و لعنتت هم مکنن که یکی مرتکه‌ی غریبه اوئورده بالی سر بچه‌هاش یعنی باآد بامرده‌ی شوهرت هم بسازی. چن تا موخی[7] برات بشمارم که تو جوونی بیوه شدن و شوئر نکردن . چرا راه دور بریم شماخودت بی‌بی عزیزه چن سالت بود بیوه شدی باچارتادختر قد و نیم قد . ماشالات باشه همه‌اشون دس تنها با چخ رشتن[8] وکاربافی[9] و خیاطی کردن سر و سامون دادی.  

ننه‌بزرگ گفت گله‌ای ازخدا ندارم . خیلی هم شکر گذارش هسم که تن درستم داد بتونم این کارابکنم . از من بپرسی مگم خدا بری زن چیزی کم نگذاشته بالاترین نعمت بهش داده ، مادرش کرده بهشت زیر پاش گذاشته مادگه کسی بالاتر ازحضرت فاطمه که نداریم ببین تو زندگیش چه کشید و دم نزد .

و اون روزم که عصمت داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت و هنوز دنبال جواب سؤالش بود که بالاخره بفهمه بچه‌دار نشدن خدیجه و هاشم تقصییر کدومشون  بوده طوبی از در وارد شد و گفت : بی‌بی ‌عزیزه سلام  حالت خوبه ، دماغت چاقه ، باکیت خو نی[10] الحمدلله من اومدم یه خبرخوشت بدم مدونم که دلت خش مشه

ننه بزرگ : چه خبرخوشی برام آوردی بی‌بی طوبی بنشین ببینم

طوبی : خدیجگ شوئر کرد

ننه بزرگ : زن هاشم مگی

طوبی : هان بله ، گناه بود زنکگ فقیر اون شوئر گور به گوریش که هیچی براش نذاشته بود

عصمت : حالا کی ورش داشت

طوبی میرزامندلی بعد آهسته گفت مگن به مرتکه گفته باآد صداق دختر به من بدی من هنوز دخترم

عصمت مث کسی که سطل آب یخ به سرش ریخته باشند لرزه به تنش افتاد و گفت استغفرالله

ننه‌بزرگ گفت:لاحول‌ولاقوت‌الابالله‌العظیم. حالا فهمیدی عصمت سی سال پای شوئری نشس که شوئر نبود و آبروش حفظ کرد .

 



[1] - ru xod namiyâra : اعتراف نمی‌کند ، آشکار نمی‌سازد

[2] - bââd : باید

[3] - ârtot : آردت . کنایه ازاینکه نانت مهیا باشد شهرت هرکس می‌خواهد باشد

[4] - ru xod namiyâra : بروز نمی‌دهد

[5] - suta mekani : تظاهر به کاری کردن

[6] -bârihallâd namokona  : به‌تو بارک‌الله نمی‌گوید

[7]- moxey : می‌خواهی

[8]-čax reštan    : ریسندگی ، نخ ریسی

[9]- kârbâfi : کرباس بافی

[10] - bâkit xo ni

نظرات (0)  



+ نوشته شده در چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,ساعت 12:46 توسط محمدسعیدجانب اللهی |
مطالب پيشين
» سفرنامه ی مردم شناسی شهرهای اقماری تهران
» برگرفته از وبلاگ میبد شناسی چکیده ی دفتر چهارم چهل گفتار درمردم شناسی میبد . نویسنده محمد سعید ج
» سفرنامه مردم شناختی بافق برگرفته ازوبلاگ انسان شناسی یزد
» شيوه ی حفرقنات برگرفته از وبلاگ قنات شناسی
» سفرنامه ی مردم شناختی مهریز (نگاهی به مردم نگاری مهريز) برگرفته از وبلاگ "انسان شناسی یزد"
» نخل بندی و نخل گردانی درمیبد - برداشت از وبلاگ انسان شناسی یزد
» طایفه براهویی(سیستان وبلوچستان ) از وبلاگ انسان شناسی سیستان
» طایفه ی صیادی - برگرفته از وبلاگ " انسان شناسی سیستان "
» یک قصه ازقصه بچه های میبد
» طایفه نارویی
» زن بلوچ وخون بست
» نقش پنهان زن درگستره پنج قرن تاریخ بلوچ
» وبلاگ های من
» دنباله آئین های مذهبی سمنان
» دنباله تعزیه خوانی
» دنباله تعزیه خوانی
» هشتگرد
» گذری به مردم شناسی سمنان . برداشت ازوبلاگ "هزارنکته مردم شناسی ازهزارنقطه ایران"


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد


موضوعات
سفرنامه مردم شناختی ساوجبلاغ
تعزیه خوانی درسمنان
دنباله ی تعزیه
سمنان
آیین های مذهبی
بلوچ
نقش پنهان زن بلوچ
زن بلوچ وخون بست
طایفه ی نارویی وازدواج سیاسی
نخل گردانی
نخل بندی ونخل گردانی درمیبد
قصه
قصه بچه های میبد
طوایف سیستان
طایفه صیادی
طایفه براهویی
نخل بندی ونخل گردانی در میبد
پيوندها


میبدشناسی انسان شناسی عشایر وطوایف ایران انسان شناسی سیستان انسان شناسی بلوچ انسان شناسی یزد مردم نگاری میبد هزارنکته مردم شناسی ازهزار نقطه ایران قنات شناسی تور مشهد ارزان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مردم شناسی و آدرس 213254.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

پيوندهاي روزانه

انسان شناسی عشایروطوایف ایران
مردم شناسی میبد
هزارنکته مردم شناسی ازهزارنقطه ایران
قصه بچه های میبد
انسان شناسی یزد
انسان شناسی سیستان
انسان شناسی بلوچ

 

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

طراح قالب

Power By:LoxBlog.Com & NazTarin.Com